|
باران
|
سلام دوکستان روز عشق و محبت همتون مبارک...امسال خیلی خوب بود.....واقعا خوش گذشت. جاتون خالی.بادوستام کلی خوش گذروندیم. این عکسارو میذارم براتون هرچند که دستم بهتون نمیرسه ولی میخوام لبخندو بهتون هدیه کنم.
-------------------------------------------------------------------------------------------------
-------------------------------------------------------------------------------------------------
-------------------------------------------------------------------------------------------------
-------------------------------------------------------------------------------------------------
دوستان این عکسارو silver shadow یا همون کوثر خودم برام گرد اوری کرده......کلی دیگه هم بود که اگر بذارم وبم فیلتر میشه. دوستتون دارم.بابای. [ ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ ] [ ۱٠:٥٢ ب.ظ ] [ باران ]
[ نظرات () ]
پــــــــ نــــــــ پــــــــ تصویریه؟؟؟ پـــــ نـــــ پـــــــ صوتیه ادیتش کردن.
[ ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ ] [ ٢:۱٦ ب.ظ ] [ باران ]
[ نظرات () ]
سلام دوستای من...خوفید؟ من که اصلا خوب نیستم...دونه دونه امتحانامو گندمیزنم....خدایاااااااااااااااااااااااااا!!! غلط کردم از ترم بعدمیخونم. حالا بیخیال نمره دنیا ارزش نداره(اره جون خودم) خب بریم سر اصل مطلب:::::::::::: خیلی از دوستان این روزا عضو فیس بوک هستن...آمار میگه در هرثانیه 8نفرعضو میشن.همه هم درجریانید که فیس بوک فیلتره.خدابذارهvpnرو!!! اخه فیس بوک اخه پیفه جیزه...چیزای بد یاد میده. حالا شما ب این ادرس یه سری بزنید بم بگید تفاوتش با فیس بوک چیه که فیلتر نیس. بـــــــــــــــــــه نظر من الله اعلم
خودرگیری زده به اعصاب!!!! به ما چه!!!! ما که اهلش نیستیم(اره جون خودم) [ ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ ] [ ٤:٢٧ ب.ظ ] [ باران ]
[ نظرات () ]
سلام دوستان... عزاداری همتون قبول باشه.... این روزا دیگه ب کسی نمیشه اعتماد کرد...شوهر خاله ام یه خونواده رو دید نمیدونم چطور شد ک سوارشون کرد....وسط راه یادش میافته ک واسه خونه سفارش داره.ب اونا میگه یه نوک پا صبر کنید من برم 2تا نون بگیرم...موبایلشم میذاره تو ماشین. اقاهه لطف میکنه موبایل شوهرخالمو کش میره....شوهر خاله میاد خونه میبینه موبایلش نیس...چندباری زنگ میزنه میبینه نه بابا مثل این که واقعا دزدیده شده....بعد از چند ساعت دزده زنگ میزنه میگه:یعنی چی چقدر زنگ میزنی اقا...موبایلتو دزدیدم که دزدیدم...زنگ زدن نداره این همه...
[ ۱۳٩٠/٩/۱٦ ] [ ۱:۳٩ ب.ظ ] [ باران ]
[ نظرات () ]
سلام بچه ها جونی خوفید؟؟؟؟ خیلی وفته آپ نکردم.راستش هردفعه ک میام و مینویسم میره توپیش نویس میگم باشه بعد شکلکاشو درست کنم ولی دیگه وقتش واسم پیش نمیاد واون خبرایی ک میخواستم بگم کهنه میشن...مثلا این که 13 آبان تفلدم بود بگذریــــــــم..... این دفعه ازتون میخوام بهترین لطیفه ای که شنیدید وهردفعه ب یادش میافتید خنده تون میگیره رو برام کامنت بذارید مرســــــــــــــــی [ ۱۳٩٠/٩/۳ ] [ ٦:٤۳ ب.ظ ] [ باران ]
[ نظرات () ]
سلام ودرود به دوستان وهمراهان عزیز خودم. ببخشید واقعا شرمنده ام از این تاخیر طولانیم...ی سری مشکل واسم پیش اومده بود ک سرم واقعا شلوغ بود از طرف دیگه هم نتم یکم مشکل داشت ک اصن وقت نمیکردم برم درستش کنم.
باشید.این جا ک معلوم نی چه فصلیه.
یه روز گرمه و یه روز بارونی. خب این اپ هارو طی این چندروزی ک مد ها وا شده نوشتم.امیدوارم خوشتون بیاد. اولین روز وای...امروز رفتیم مدرسه.بالاخره از بیکاری در اومدیم.ادم اگه درسم نخونه ولی همین که با بچه ها هستیم یه دنیا ارزش داره. خب ولی ما درس هم میخونیم. صبح اول صبح رفتیم رو شیشه ای ک اسامی هارو زدن ببینیم کجا افتادیم واینا...از شانس بدمون من و شکیبا از هم جدا شدیم.اون کلا س 9ومن 10. خیلی ناراحت بودم.رفتیم کلی خواهش و تمنا که بی هم هرگز و باهم عمری و از این حرفا دیدیم خانم م. ضد حال زد.نمیشه...حالا شاید فردا بابامو بردم مد!!!!! بعدم ما فقط سال اول و دوم داریم...چه بد!!!!! اینارو بیخی.ب این توجه کنید........................................................ من جناب سرهنگ.....(بیـــــــب)....هستم و میخوام راجع به هفته دفاع مقدس واستون یه (((((چندکلمه)))))صحبت کنم. کی میدونه دفاع مقدس یعنی چی؟؟؟؟ خب از اون جایی ک کسی نمیدونست خودش شروع کرد توضیح دادن. بله بچه ها دفاع مقدس یعنی... . . . ک اینطورشد ومادرجنگ پیروز شدیم. . . . . ومعنی دیگر دفاع مقدس اینه که..... . . . و این جا بود ک وسط صف یکی از بچه ها بیهوش شد!!!!! یارو اینقد فک زد اینقد فک زد ک بچه ها ضعف کرده بودن. مدیرهم چپ چپ مسئولین رو نگاه میکرد ک یعنی ردش کنید بره. دیوانمون کرد.ماها اگه اهلش بودیم اینقد پی کارای دیگه نبودیم.جمع کن بابا. بعداز اون رفتیم واسه حال گیری از سال اولیا.اینقد حال داد...اخه قراره مدرسمون باز سازی شه و سال سومی هارو فرستادن مدرسه کناری و الان ما شدیم ارشد مدرسه. یه دوستی دارم ک اسمش سحره.من همیشه بهش میگم خرخون....اون بم میگه پس تو چی هستی؟؟؟ بهش گفتم به من میگم درس خون. گفت ن...ب من میگن خرخون اما تو خری هستی ک درس میخونه!!! خیلی حرفش باحال بود.ازخنده داشتم میمردم.خلاصه کلام ترکوندیم امروز. روز دوم. امروز خیلی خوش گذشت...بدک نبود ولی دبیر ادبیاتمون از این عقده ایاس ک فقط دوس داره نمره کم کنه فک کنید ک میگه اگه تو برگه امتحانی غلط املایی داشته باشید5/1نمره کم میکنم...هر غیبت حداقل 3نمره!!! بابا بی انصااااااف!!!! چطوری چرتکه میندازه؟؟؟ سیما بهش گف چ خبرته؟؟؟؟ گف همینه ک هست.روش منه. روزسوم. روز خوبی بود کلی خندیدیم با بچه ها...ریاضی داشتیم...جونم دبیر ریاضی اینقد باحاله ک حد نداره.فیزیکم داشتیم ک یکم سوتی داد و ما نشنیده گرفتیم.اشکالی نداشت. روزچهارم نیمی از بچه های تجربی و انسانی رو از رشته شون منحرف کردیم و اینقد از فواید ریاضی واسشون گفتیم ک تغییر رشته دادن. بعدشم ک اهان دیر رسیدم مد واسه کارای چرت و پرت دوستام.ولی خدارو شکر مد ما سرو ته نداره.موردی پیش نیومد. روز پنجم. یکم حالم بد بود چندتا قرص و ارام بخش انداختم بالا و رفتم مد. بعد جشن مزخرفی داشتیم ک من یه راست رفتم تو کلاس و اصن تو صف نبودم. یه معاون پرورشی داریم که مرض فوت کردن داره.مثلا وقتی میخواد اعلام کنه بچه های ریاضی برن کلاس و نظم رو رعایت کنن میگه : بچه های...فوت فوت...ریاضی...فوت فوت...برن کلاس..فوت فوت...و نظم رو رعایت کنن فوت فوت.... دیوانه س ها!!!!!!! ....................................................................................... بچه ها این قالبی که میبینید دوست عزیز و گرامی اقا هادی واسم اینطوریش کرده.ویرایش قشنگیه.من ک دوست دارم.مرسی هادی جان. [ ۱۳٩٠/٧/٧ ] [ ۱٠:٠۱ ب.ظ ] [ باران ]
[ نظرات () ]
آخ پر خبرم...دارم میترکم از خبرای خوب شادو.... امروز خیر سرم میخواستم صبح زود بلندشم تایکم درس بخونم و فاینالمو بدم ومنتظر استراحت تابستونه ام باشم.داشته باشید....... ساعت9پاشدم صبحانه خوردم یک ساعت چرخیدم دوباره رفتم خوابیدم تا ساعت1!!!! بعد بیدار شدم دوباره ی چیز خوردم شروع کردم ب درس خوندن...سرمو برگردونمدم دیدم به به...ساعت شده 3ومن هنو ب نصف هم نرسیدم...زنگ زدم به شکیبا دیدم اونم تازه شروع کرده.یکم دلگرمی وامید گرفتم...بعداز نیم ساعت فک زدن وخاطره تعریف کردن رفتیم سر درسامون...ساعت نزدیک 6بود رفتم پیش سیما یکم چرت و پرت گفتیم بعد منو تقویتم کرد ک با دل شیر برم امتحان بدم... تو راه داشتم واسه خودم راه میرفتم یهو محسنو دیدم... محسن یه پسریه ک شباهت بسیار زیادی ب حمید طالب زاده داره... یه لقب خیلی مشت هم داره ک اینچا زشته بگم. درضمن ایشون در لوازم تحریر نزدیک مدمون کارمیکنه.البته فک کنم واسه خودشون باشه.خب بیخی...یه چیزی بم گفت ولی نفهمیدم چی بود بیشتر شبیه غر زدن بود تا حرف... بعد رفتم جلو تر دیدم ا...امیر بلکه داره مثل سوسک راه میره...مث این ک مشکل ضروری...از اون مشکلا واسش پیش اومده بود... خب رفتم تو کلاس با بچه ها نشستیم ی دونه نمونه سوال گیر اوردیم و حل کردیم...البته من زیاد بهش توجه نداشتم.اخه سرم با شکیبا گرم بود...از شانس بدما دقیقا استاد اون روز از روی اون نمونه سوال امتحانو داده بود!!!ب خشکی شانس! بسم ا..گفتیم و شروع کردیم ب حل کردن...دیدم همه رو نوشتم به جز ی دونه.اون یکی هم اصن متوجه نمیشدم سوال ازم چی میخواد واسه همین اینطوری ج دادم: از اون جایی ک سوال بسیار زیبایی طرح کردید بنده خودم رو لایق پاسخ ب این سوال نمیدونم...وتنها جوابی ک برای شما دارم اینه ک بگم مغزمErrorداده....
بعدم با خیال راحت برگه رو دادم بهش واز سرجلسه بلند شدم. اومدیم بیرون کلی خندیدیم.بعد با مامان شکیبا برگشتیم تا بریم جایی...وای نمیدونید شکیبا چکار کرد!!!2تا پسر از جلمون رد میشدن پاشو برد جلوی پسره اونم با مخ رفت تو شیشه بعد مثل گاو ایستاد شکیبارو دید بش میگه توبودی؟؟؟شکیبا گفت اره.اونم گف اشکال نداره جلوی پشت پاتو ببینی بد نیس!!!منو شکیبا هم درفتیم . مفقود شدیم...رسیدیم ب الماس شهر...همون نقره فروشه.بدبخت هرچی زور زد نگاش کنیم ماهم انگارن انگار ک ادم دیدیم....رد شدیمو ب ریش وسبیل نداشته ش خندیدم. ........................................................................................................
اینجاشو باش!!! رسیدم اول خیابونمون یهو یهmvmجلوپام ترمز کرد...پاشد ازماشین اومد بیرون میگه منم منم مادر تو شماره اوردم واسه توووووو.....بعدم نامو پرت کردو رفت...منم ک اون وقت شب تنها بودم داشتم سکته میکردم.مثل اسب در رفتم. بعدم توراه از اعماق وجودم تو مغزم اهنگ خونه خالی مرجانو گوش میدادم و از حالت گوش دان لذت میبردم تا رسیدم خونه..................................................................................... قصه ی ما بسر رسید کلاغه ب خونه ش نرسید...خب به ماچه ک نرسید..نرسید ک نرسید....
[ ۱۳٩٠/٦/۱٤ ] [ ۱۱:٥۱ ب.ظ ] [ باران ]
[ نظرات () ]
سلام بچه ها!!!!! خوفید؟؟؟ این لوگو رو عوض کردم ی تنوعی بشه واسمون نظرتون چیه؟؟؟؟؟؟؟؟ میخوام اسم بهترین کتابی که خوندید رو بم بگید حتی اگه تو بچگیاتون بود... یادش ب خیر...هردفعه ک با مادرم میرفتم بیرون یه دونه کتاب داستان خوشگل وملوس میخریدم....ازهمون اولم اهل علم وادب بودم اره دیگه از اون حسنی بگیر...تا سیندرلا.....چ کوچولو بودیم. خب شرمنده ام ک دیر اپ میکنم بعضیاتون گله مند بودید...خب گشتن به دنبال خاص بودن یه چیزی ک واستون جالب یا خنده دار باشه وقت میخواد...مرسی ک تا این جا باهام بودیدو همکاری کردید... اگرهم حرفی زدم ک ناراحت شدید ب بزرگی خودتون ببخشید..... عاشقتونم هوار تا....بووووووووووووووووس این دفعه ماه رمضون نیس واسه همتون......
[ ۱۳٩٠/٦/۱۳ ] [ ۱٢:٥٤ ق.ظ ] [ باران ]
[ نظرات () ]
|