کی من؟ کی این؟
ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٤   کلمات کلیدی:

درود برهمگی!!!!!

این سالگردم ب خوبی و خوشی تموم شد.

واقعا دست هرچی نوه ی بیخیاله ما از پشت بستیم....نمیخوام بگم چکارایی کردیم چون ابروم میره!فک کـــــــــــــــــــــــــــــــــــن!

فردای اون روز من رفتم وخونه عمم چون نیلوفر دخترعمم از گنبد اومده بود...ما یعنی من و نیلو پویان تا 5صب بیدار بودیم اینقد خندیدیم و مسخره بازی در اوردیم ک گشنمون شد...رفتیم ماکارانی ک از شب مونده بود رو بخوریم  اما ماکارانی نبود...شب قبل کلی اضافه اومده بود ولی تویخچال نبود.هرکس رف ی طرف دنبال ماکارانی...دیدم پویان داره میره تواتاق عمم گفتم کجا؟گف شاید قایمش کردن من و نیلو داشتیم میمردیم از خنده اخرشم پیداش نکردیم!!!!

خب دیگه از کجا بگم؟

اهان...دیروز تولد شکیبا بود شکیبا دوستمه.همگی تصمیم گرفتیم ک بریم اسنک و ی تیپی بزنیم ک شبیه هم باشه و...پس همه ی تیپ کرم قهوه ای زدیم و رفتیم ولی پدرم در اومد میدونید چرا؟ چون بعد اسنک شکی خانم تصمیم گرف بره دور بزنه!!!درنظربگیرید من با کفش پاشنه 10cاز پیوندی تا انقلاب اومدم!!!داشتم میمردم.آخرشم ز زدم مامانم اومد دنبالم واقعا درد داشتم.یکی نیس بگه آخه مجبور بودی؟؟؟؟؟؟؟؟

خب قرار بود ست شیم دیگه!مثلا!

بوسسسسسسس واسه همه...هوی ....منظورم دخترا بود تو کجا؟

بابای.

 


ختم یا...
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٠   کلمات کلیدی:

درود خویبییییید؟اب وهوای شهرتون چطوره؟

این جاک دهن ما آسفالت شده...زمستون هوا گرمه،بهار هوای پاییزی داریم،بعدتابستون هوا شدیدا شرجیه ک هر نیم ساعت باید بری زیر دوش،پاییزم ک قربونش برم ترکیبی از 3فصل دیگه س!!!!!!!!

البته یکم ک فک میکنم میبینم خودمون این اسفالتو راه انداختیم....

کاش انسان نخستین بودم!

ب قول یکی از دوستام فک کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!!

هفته ی دیگه سال پدر بزرگمه...بله خدا رفتگان شمارو هم بیامرزه...

یادم میاد روزی ک فوت کرده بود پسر عموم ب آخرین نفری ک تلفنی خبر داد پدرم بوداماپدرم زودترازهمه خودشورسوند مهدی میگف آخه عمو جون چطور امکان داره...ی ساعت هنگ بود...خلاصه مامان خانمم ب همراه عمه هام بالای تخت بابابزگ داشتن اشک میریختن منم واسه این ک کم نیارم رفتم بایه پیاز اشکمودر آوردم آخه این جورمواقع من اشکم نمیاد حالا الان یه پخ کنی گریم میگیره!

مامان بم گف یکم قرآن بخون جای نگاه کردن سرمو انداختم پایین یه 5مین قرآن خوندم...سرمو برگردوندم دیدم تنهام!من بودم وجنازه پدربزرگ!مثل اسب در رفتم..یهو زنگ در ب صدا اومد رفتم درو باز کردم.پوریا پسرعمم اومدبالا دیدیم با ی تی شرت فیروزه ای رنگ اومده میگه مامان لباس مشکیم نبود...آخه سرباز بود یه راست خودشو ب اصطلاح رسوند!دیدیم رفت پیش برادرم دارن بگو بخند میکنن،نامی پسرعموم بش گف چرا میخندی؟گف چکارکنم؟گریه کنم؟؟؟؟!؟!؟؟!!!

حالا اینجارو داشته باش رفتم دستشویی ی آبی ب صورتم بزنم دیدم یه سوسک از رو دیوار داره میره یه جیغ بنفش کشیدم ک شوهر عمم وبابام و مهدی اومدن طرفم شوهر عمم اونو ب قتل رسوند مهدی میگف من آخر نفهمیدم مشکل خانما با سوسک چیه! بابام گف دقیقا! این ها ک خیلی تمیزن همش توآبن ببین چ برقی میزنه ادم کیف میکنه!

آخه شما بگید چیه سوسک زیباس؟فک کــــــــــــــــــــــن!!!

تا آخر شب این برنامه ها ب راه بود انگار نه انگار ک ختم بابابزرگ بود!!!

 

 

 


 
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٧   کلمات کلیدی: درست یا اشتباه

سلامممممم.خوبید؟من توجیح خاصی واسه این ک غیبم میزنه ندارم ها...ولی خب یکی منو دزدیده بودن....اره...ی دزدخیلی خطرناک...الکی! کی میاد مارو بدزده..یکی از بچه های مدمون ارزوش این بود ک یا تصادف کنه بمیره یا بدزدنش وبعد بکشنش..بیچاره دلم واسش سوخت...خل وضع بودها!

خب من امروز اومدم و ی داستان دیگه اوردم امیدوارم خوشتون بیاد.البته این داستان برای افرادیه ک اهلش باشن..اگ نیستی نخون.

درست یااشتباه!

روزی یک معلم ریاضی از شاگرد هفت ساله اش ب نام ارنو پرسید:

آرنو اگرمن به تو یک سیب ویکی بیشتر سیب بدهم تو چندتا سیب خواهی داشت؟

چندثانیه بعدارنو جواب داد 4تا!

معلم ک انتظارداشت ارنو جواب صحیح و اسان رابدهد با ناامیدی سوالش راتکرارکرد.

آرنو خوب گوش کن...خیلی ساده ست تو میتوانی ب راحتی جواب درست رابدهی.دقت کن اگرمن ب تو یک سیب ویکی دیگرسیب و یک سیب دیگربدهم تو چند توچندتا سیب خواهی داشت؟

آرنو ک درقیافه معلمش نومیدی را دید دوباره شروع کرد ب حساب کردن...اوبا انگشتان کوچکش ب دنبال پاسخ بود تا معلمش را خوشحال کند.

نومیدی درصورت معلم باقی ماند...ب یادش امد ک آرنو توت فرنگی دوست دارد او فکرکرد ک شاید آرنو سیب دوست ندارد ک نمیتواند تمرکز داشته باشد.دراین موقع اوباهیجان زیادی پرسید:آرنو اگرمن ب تو یک توت فرنگی و یکی بیشتر و یک توت فرنگی دیگربدهم تو چندتا توت فرنگی خواهی داشت؟

آرنو با انگشتانش دوباره حساب کرد...اوباتامل جواب داد3تا!

معلم واقعا خوشحال شده بود وتبسم پیروزمندانه ای برلب داشت.اما یک چیز مانده بود آرنو چرا پاسخ سیب را اشتباه میداد؟دوباره سوال سیب را تکرارکرد...آرنو اگرمن بتو یک سیب ویکی بیشتر ویکی دیگرسیب بدهم چندسیب خواهی داشت؟

4تا! 4تاسیب خواهم داشت.معلم باخشم پرسید چطورممکن است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟عصبانی

آرنو با صدای کم وضعیف جواب دادبخاطراین که من قبلادرکیفم یک سیب دیگرداشتم!!!!خجالت