اینم عشق عمه سیما...علیرضاجون...
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱   کلمات کلیدی: alireza


 
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳٠   کلمات کلیدی:

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام.....

خوفید؟؟؟تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www. کلیک کنید

 

علــــــــــــــیرضا جونمون چندساعت پیش دنیا اومد تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.

.سیما هم عمه شد!!!!لهی قربونش برم ممممممممن...از صب خونشون بودم الان اومدم خونه ومنتظرم ک بچه رو بیارن خونه تامنم سریع برم پیشش..دل تو دلم نیس...اخه خیلی عشق نی نیم......  


تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.

سیما خانم عمه شدنت تبریک...ب قول خودش نگیدعمه سیما..بگید سیما جون.ماچ

این واسه سیما:شیــــــــممممماااااا(ازطرف سحرجون و سمیه جون واقا حمید)خب شما متوجه این یکیش نمیشید...بیخی.چشمک
 

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.

 

خب.... خبرای خوب چی دارید؟؟؟؟؟

این علیم کنارمن نشسته با پامیزنه تو سرم میگه از طرف منم سلام کن...ی ج سلامی ب این بچه بدید خفم کرد...کلافه

دلم واسه همتون تنگیده بودهاااااااااا...

دیرو رفتیم یه کتاب گاج بخریم خیرسرمون باشکیبا قرار گذاشتم تاباهم بریم...توراه ک داشتم میرفتم دیدم دارن توخیابون صندوق صدقات میزنن...امیر بلک هم شاکی ک چرا ی دونه صندلی درست درمون تو شهرمون نیس ولی هر 10قدم باید یه صندوق صدقات بذارن...

توضیحات:امیر بلک ی عروسک فروشه ک ب دلیل اینکه خداوند ایشون رو بیحوصله خلق کرد از نعمت زیبایی بی بهره س...تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www. کلیک کنید

 

دوس داشتم اون لحظه بودیدو میدید چه حرصی میخوردنزدیک بود شیرش خشک شه!!!!!یکی نیست بگه اخه به تو چه...تویه صندلی بذار دم عروسک فروشیت بتمرگ..به بقیه چیکار داری؟؟؟؟دوس دارن صندوق بزنن..میزنن ک ب بزنن...نوش جونشون!!!!!

اومدم رفتم همون جایی ک شکیبا گف...5مین ایستادم.اینقد تیکه بارون شدم ک  اعصابم خورد شد ز زدم ب شکی گفتم(بــــــــــــــــــــــــــــــــوق)سانسوره!!!دیدم واویلا...شقایق بوده ن شکیبا...حالا کی میخواد جمعش کنه ولی شقایق جون چیزی نگفت.همیشه این 2تارو اشتب میگیرم.

بعد اینکه شکیبا اومد رفتیم کتاب فروشی..ی پسری اونجا کارمیکنه ک لبش 7برابر لب افریقاییاست...نمیدونم چشه بیچاره ولی خدا شفاش بده...نکته اینجاس وقتی حرف میزد منو شکیبا سرمونو میانداختیم پایین اخه خیلی حرف زدنش خنده دار بود.تودلم میگفتم باران لال شی دختر زشته ولی دهنم اینطوری بودu!!!!!

خب من برم بخوابم دیگه چوب کبریتا شکستن توچشمم!!!!

بوسسسسس وبغــــــل فقط واسه محارم...زشته برادرم...حیاکن

تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.


کدومش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۳   کلمات کلیدی: redbull &pitbull

pitbull or redbull?!1

 

سلام ب دوستای خودم....

ب نظرشما کدومش بیشتر انرژی میده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 


آخه این جا جای شیر دادنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۸   کلمات کلیدی:


درباره ی علی...
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٦   کلمات کلیدی: درباره ی علی

درباره ی علی...

 

 

سلام ب همه دوستای خوبم...

امیدوارم حال همتون خوب باشه.من ی داداش کوچیک تر دارم ک اسمش علیه و خیلی بچه باحالایه ولی واقعا بعضی وقتا میره رو اعصابم.کلافه

دیشب تو اتاقم بودم و همه خوابیده بودند یهو دیدم وا...از بالکن ی صدایی میاد اول ترسیدم استرساخه علیم خوابیده بود.رفتم دیدم به به علی اقا لوله جاروبرقی رو جدا کرده رفته بالای صندلی داره زاغ سیای زنبور بدبختو چوب میزنه یا بهتره بگم لوله میزنه.

منم گفتم بهترین موقعیته سریع باموبایلم ازش چندتاعکس گرفتم اون متوجه نشد منم اروم رفتم کنا در بالکن وگفتم پخ...

دیدم اومد پایین یهو چشاش گرد شد...کلی ترسید رفت بیرونو دید زد فهمید ی خبریه ولی واقعا ترسیده بود...اومد برگرده بیاد تو منم پریدم جلوش..گفتم هاهاها...خنده

این علی ما خیلی عاشق حیواناته تاجایی ک ی بار دم اسبو کشیده اسبه هم خوابونده تو دهنش!!!!خوشمزه

یا یه بار توخیابون یه موش دید نامردی نکردو موشه رو بادست گرفت موشه هم ی گاز خوشگل ازش گرفته.شیطان

از این اتفاقا زیاد واشس افتاده.خیلیم جکه!

امروز مامانم بهش گف علی برو 2تانون بخر بیا خونه.اونم رفت و بایکی و نصفی نون برگشت.نصفشو توراه خورد!!!!تعجب

خلاصه اگه دنبال سرگرمی توپ میگردید واستون ارزو دارم یکی مثل علی گیرتون بیاد تادیگه دنبال چیزی نگردید.

قلببابای.

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www. کلیک کنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www. کلیک کنید


 
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٤   کلمات کلیدی:

شعری طنز به مناسبت ماه مبارک رمضان

سحرگاهان به قصد روزه داری

 شدم بیدار از خواب و خماری
برایم سفره ای الوان گشودند

 به آن هر لحظه چیزی را فزودند
برنج و مرغ و سوپ وآش رشته

 سُس و استیک با نان برشته
خلاصه لقمه ای از هرچه دیدم

 کمی از این کمی از آن چشیدم
پس از آن ماست را کردم سرازیر

 

درون معده ام با اندکی سیر
وختم حمله ام با یک دو آروغ

 بشد اعلام بعداز خوردن دوغ
سپس یک چای دبش قند پهلو

 به من دادند با یک دانه لیمو
خلاصه روزه را آغاز کردم

 برای اهل خانه ناز کردم
برای اینکه یابم صبر و طاقت

 نمود م صبح تا شب استراحت
دوپرس ِ کلّه پاچه با دو کوکا

 کمی یخدر بهشت یک خورده حلوا
به افطاری برایم شد فراهم

 زدم تو رگ کمی از زولبیا هم
وسی روزی به این منوال طی شد

 نفهمیدم که کی آمد و کی شد
به زحمت صبح خود را شام کردم

 به خود سازی ولی اقدام کردم
به شعبان من به وزن شصت بودم

 به ماه روزه ده کیلو فزودم
اگرچه رد شدم در این عبادت

 به خود سازی ولیکن کردم عادت
خدایا ای خدای مهر و ناهید

 بده توش و توانی را به« جاوید»
که گیرد سالیان سال روزه

 اگرچه او شود از دم رفوزه

+++++++


خوردن یا نخوردن...مسئله این است...
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢   کلمات کلیدی:

های ب بکس امروزی.

حالتون خوبه؟

من ک خوبم.البته اگ این روزه گرفتن بذاره و خاموشی های پی درپی نره رو اعصابمون...تازه داشتم این برنامه ایرانی کلاغ نیوزو میدیدم میگف علت خاموشی ها قطعی برقه!!!!!!!تعجبباریکلله هرکسی به این سرعت متوجه نمیشهتشویق

امرو واقعا دوست داشتم روزه ام رو بشکنم...حیف ک ارجینال بود دلم نیومد(یعنی ی بار تو عمرمون تو ی روز باخلوص نیت روزه گرفتیم) خداقبول کنهخیال باطل

 

 

 


من ودوستام
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٠   کلمات کلیدی:

درود...

چندروز پیش رفته بودم خونه یکی از دوستام ک خیلی بچه باحالیه اما ی مشکلی داره اینه ک فقط وفقط همیشه زیر یک قولش میزنه اونم نماز خوندنه...پدرومادرش هرچی میخوادواسش تهیه میکنن اما همیشه میگه شما اینو براورده کنید من نمازمو ب موقع میخونم...بعد ازاین حرفا واینا اومدتواتاق  بهش گفتم خب عزیزم خواسته بعدیت چیه اونم با کمال خونسردی گفت بایکی س...داشته باشم بعدسیما حالت مامانشو اجرا کردو بهش گفت باشه فقط نمازتو ب موقع بخون...تعجبشیطانتشویق

خب...موضوع بعدی برمیگرده ب چند ماه پیش!

ی روز ک با بچه های مد داشتیم میرفتیم خونه بعد ب ی نقره فروشی رسیدیم ک فروشنده ش با یکی از دوستام تو ی واحد زندگی میکنن...ایستادیم پشت ویترین و ستاره هم ب شوخی گف اقا اینا طلاس؟؟؟؟؟فروشنده گف ن...ماهم زدیم زیرخنده..بیچاره فکرد ازپشت کوه اومدیم..اونم یکم خجالت کشید...ازاون ب بعد هروقت ازکنار نقره فروشیه رد میشیم ی سلام گرم  اقا داریم...دیشبم ک داشتم ازکلاس میومدم یکم پیش رفت و واسمون ی دستی هم تکون داد...حالا ما5نفر یه دوست پشت شیشه ای پیدا کردیم.شاید اورتون نشه اما ی بارم پامونو تو نقره فروشی نذاشتیم!!!!!!!!!!!!البته یارو زن و بچه داره.

خب...چند روز پیش داشتیم از کلاس برمیگشتیم ک توراه یهو چشمم افتاد ب یکی ک تقریبا واسم اشنابود اسمشو نمیدونم اما نزدیک خونه مادربزرگم اینا قبلا تو ی سوپر دیده بودمش...منو میشناخت بعد منم خیلی شیک سرمو انداخته بودم پایین ک از کنارش رد شم یه دفعه شکیباخانم هولم داد سمتش منم پرت شدم تو دهنش...اخ داشتم ازخجالت اب میشدم...بش گفتم کثافت منو میشناخته...وقتی اینو ب شکیبا گفتم اونم از شرمندگی سرخ شد...کلی ازم عذرخواهی کرد.اما چ فایده!!!!!

خب دوستون دارم خیلی زیاد.دلم واسه همتون تنگ شده...بوووووس بابای.

 


دوغ کاکائو!!!!!!!!!
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٤   کلمات کلیدی:

 

سلام برو بکس!

چطورید؟

چندروزپیش بودم خونه ی مادربزرگم اینا بعدبادخترخالم رفتیم بازار...نازگل دوم راهنماییه اما اگ نگاش کنید اصن ب فکرتون این سن هم نمیاد175قد داره از عرض هم راستش نمیدونم چقده ولی 115کیلو وزنشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بیخی...باهم رفتیم بازار بعدازاین ک خریدامونو انجام دادیم گف من شیرکاکائو میخوام...گفتم 0ک بریم بخریم.رفتیم دوتاخریدیم چشمتون روز بد نبینه فک کنم اشتباهی ب جای شیر دوغ ریخته بودن وبا کاکائو مخلوطش کردن!حالمون بهم خورد...اینم بیخی.

برگشت دوباره میخواستیم بریم خونه مامانبزرگ بحث یکی از بچه ها وسط بود نازگل گف خونشم همین وراس گفتم خب نشونم بده اونم درحالی ک بستینشو بامیل تمام میخوردو حواسش ب من نبود گف اون در سفیده تو اون کوچه س...من یکم نگاه کردم دیدم تو اون کوچه همه درا سفیده گفتم ببخشید ی نگاه ب این کوچه بنداز...خودش ک سرشو بلند کرد از بس ک خندش گرفته بود نزدیک بود بخوره زمین!

اینم بیخی...

امروز سیم سیم اومد خونمون ومن میخواستم ی دستبند ک مدلشو از خالم یادگرفته بودم درست کنم از ساعت 5تا8من بدبخت داشتم روش کارمیکردم اونم کمک کرد(گفتم دلش نشکنه)بعد ک داشتیم ب یه نتیجه هایی میرسیدیم و موقع شمع سوزیش بود سیما اون سرشو محکم گرفته بود.گفتم سیما یکم ول بده اون نشنید گفتم ول بده بازم حواسش ب من نبود داد زدم سیما ولش کن اونم باخیال راحت ولش کرد وتمامش باز شد...مات داشتم نگاش میکردم گفتم سیمااااااااااااااااااااااااااااااااا.گف ببخشید زیادی ول دادم...

بعدش کلی با هم خنیدیدم.

اما حالتو میگیرم سیما!

خب...دیگه چی...

دیگه حرفی ندارم.