من ودوستام
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٠   کلمات کلیدی:

درود...

چندروز پیش رفته بودم خونه یکی از دوستام ک خیلی بچه باحالیه اما ی مشکلی داره اینه ک فقط وفقط همیشه زیر یک قولش میزنه اونم نماز خوندنه...پدرومادرش هرچی میخوادواسش تهیه میکنن اما همیشه میگه شما اینو براورده کنید من نمازمو ب موقع میخونم...بعد ازاین حرفا واینا اومدتواتاق  بهش گفتم خب عزیزم خواسته بعدیت چیه اونم با کمال خونسردی گفت بایکی س...داشته باشم بعدسیما حالت مامانشو اجرا کردو بهش گفت باشه فقط نمازتو ب موقع بخون...تعجبشیطانتشویق

خب...موضوع بعدی برمیگرده ب چند ماه پیش!

ی روز ک با بچه های مد داشتیم میرفتیم خونه بعد ب ی نقره فروشی رسیدیم ک فروشنده ش با یکی از دوستام تو ی واحد زندگی میکنن...ایستادیم پشت ویترین و ستاره هم ب شوخی گف اقا اینا طلاس؟؟؟؟؟فروشنده گف ن...ماهم زدیم زیرخنده..بیچاره فکرد ازپشت کوه اومدیم..اونم یکم خجالت کشید...ازاون ب بعد هروقت ازکنار نقره فروشیه رد میشیم ی سلام گرم  اقا داریم...دیشبم ک داشتم ازکلاس میومدم یکم پیش رفت و واسمون ی دستی هم تکون داد...حالا ما5نفر یه دوست پشت شیشه ای پیدا کردیم.شاید اورتون نشه اما ی بارم پامونو تو نقره فروشی نذاشتیم!!!!!!!!!!!!البته یارو زن و بچه داره.

خب...چند روز پیش داشتیم از کلاس برمیگشتیم ک توراه یهو چشمم افتاد ب یکی ک تقریبا واسم اشنابود اسمشو نمیدونم اما نزدیک خونه مادربزرگم اینا قبلا تو ی سوپر دیده بودمش...منو میشناخت بعد منم خیلی شیک سرمو انداخته بودم پایین ک از کنارش رد شم یه دفعه شکیباخانم هولم داد سمتش منم پرت شدم تو دهنش...اخ داشتم ازخجالت اب میشدم...بش گفتم کثافت منو میشناخته...وقتی اینو ب شکیبا گفتم اونم از شرمندگی سرخ شد...کلی ازم عذرخواهی کرد.اما چ فایده!!!!!

خب دوستون دارم خیلی زیاد.دلم واسه همتون تنگ شده...بوووووس بابای.